|
تصورش سخته...و شاید غیر ممکن...!اینکه دمه غروب کناره پنجره می نشینم و به آسمون نگاه میکنم... منتظر می شم تا خورشید هرچه زودتر آسمون رو ترک کنه و ماه بجاش بیاد بیرون... دور و برش ُ یه عالمه ستاره بگیرن ُ آسمون تاریک رو چراغونی کنن... اون همه ستاره ی ریز اطراف ماه حلقه بزنن ... اون وقته که ماه خودنمایی می کنه و زیباییش رو نشون می ده .... نوری در شب پخش می کنه که سراسر آرامشه... سراسر محبته.... اون وقته که ماه من طلوع می کنه... می یاد و سرشُ رو شونم می ذاره و سراسر آرامش و محبت رو به من هدیه می کنه... اون موقع است که براش ترانه ای که دوست داره رو می خونم ... می خونم: ماه دربیاد که چی بشه ... می خواد عزیزه کی بشه ... ماه در بیاد ، چی کار کنه ... می خواد آسمونو تار کنه.... حسی بهم می ده که سراسر آرامشه ... سراسر شادابی.... دلم می خواد همون لحظه چشامو ببندم... دور بریزم این همه فکره مسخره ی روزمرگی رو .... خودمو از تو چرخه ی دورانی زندگی بکشم بیرون و فقط به ماهه خودم فکر کنم... به ماهه خودم فکر کنم و تو چشماش خیره شم تا تصویره ماهه آسمون رو تو چشاش ببینم ... سپیدی صورتشو زیر نور ماه نگاه کنم ... با لبخندش مسحورش شم ... اما ...ماهه من الان جای ماه نشسته.... نمی دونه تو هستی ... به جای اون نشستی..... ماه در بیاد که چی بشه...
دو جاده در جنگلی زرد فام از همدیگر جدا می شدند، و متاسفانه من قادر نبودم هر دویشان را دنبال کنم پس برای انتخاب یکی ، مدتی ایستادم و به امتداد آن تا جایی که چشمم کارمی کرد نظر انداختم تا جایی که در زیر بته های جنگلی پیچ می خورد و از نظر محو می شد؛
سپس دیگری را بر گزیدم ، برای وضوح و زیبایی اش و شاید به خاطر ادعای بهترش ، چون آنجا علفزار بود و رهگذر می طلبید گو این که هر دو رهگذران زیادی داشتند و حقیقتاً به یک اندازه لگدمال شده بودند؛ و هردوی آنها آن روز صبح، مانند هم آرمیده بودند. بابرگ هایی که هنوز جای هیچ رد پایی بر آنها نیفتاده بود. آه، من اولی را به روز دیگری موکول کردم!می دانستم که هر راهی به راهی دیگر می رسد و این ادامه می یابد... پس شک داشتم که هرگز فرصت برگشت یابم پس؛ جایی سال ها و سال ها بعد، این جمله را با آهی آرامش بخش خواهم گفت: دو جاده در جنگلی از هم جدا می شدند، و من- من آن را که مسافر کمتری عبور کرده بود برگزیدم، وهمین، تمام دگرگونی های زندگیم را موجب شد. رابرت فراست
به بالاترین نقطه ی زمین بیا... بر بلندترین نقطه بایست... به پایین نگاه کن ... نترس..! تو در اوج قرار داری.... قرار نیست بیفتی... با چشمانت دور دست ها را بنگر ... ببین که کجاست ژرفای دره های سیاه کنارت ... بنگر که تمام دنیا زیر پاهایت جای گرفته است ... بنگر که تا آسمان مسافتی بیش نمانده ... بال هایت را بگشا.... آری تو دیگر زمینی نیستی ... تو فرشته ای ... سپیدی بالهایت خیره کننده است... پر بکش... پا از زمین بکن... برو به آسمان... پرواز کن ... مسافتی بیش نمانده... زمین را نگاه کن که هر ثانیه در نظرت کوچک و کوچک تر می شود... آری تو دیگر زمینی نیستی... آسمانی شده ای.... دیگر حتی نگاهت به این پایین هم نمی افتد...برو.... از این جا برو... اما بی وفا معرفت و غیرتت کجا رفته ... آسمانی شدی منو فراموش کردی... نمی گی یکی هم هست که باله پرواز نداره .... نمی گی یکی هست که دلش می خواد با تو بیاد ... می دونم ، بار و بندیل اضافی زیاد دارم... می دونم بال های نازنینت تاب و تحمله منو نداره اما چه کنم رو دوشم گیر کرده ... سفر کن... از این دیار برو... اما یاده من باش ...شاید درسته که می گن:"باهم بودن مهم نیست، به یاد هم بودن مهمه!" به او بگو، بگو که قصد سفر دارم ... بگو که منتظرم... اما چه کنم که بالی ندارم.... بدان که همیشه بیادتم ... دعا کن تا روزی من هم از این دیار پر بگیرم...
آهسته آهسته که به سمت من می آیی... لبخندی بر لبانت جاری است... می دانم چه در سر داری... پاورچین پاورچین به سمت من می آیی و سر بر شانه ام می گذاری... در سکوت مطلق از من می پرسی!... می پرسی: هنوز دوسم داری...؟! رو به تو می کنم ... لبخند زیبایت را می بینم ... نمی توانم آن همه احساس را نادیده بگیرم... نمی توانم آن همه لطف و محبت را نادیده بگیرم... اما افسوس که هیچ گاه نتوانستم پاخ این سوالت را بدهم... افسوس که هیچ گاه معنیه احساس را نفهمیدم ...هیچ گاه نتوانستم بین سیاهی و سفیدی یکی را انتخاب کنم... همیشه وقتی این سوال را می پرسیدی... خودبه خود لبخندی می زدم و تو به تصورت لبخندی می زدی و سر بر شانه ام می گذاشتی... آری هیچگاه نتوانستم بین این دو رنگ(سیاه و سفید) یکی را انتخاب کنم .... آری من نه سیاهم نه سفید... از وقتی که به دنیا آمدم معنی محبت را نفهمیدم ... در واقع بلد نبودم چگونه پاسخ آن همه محبت را بدهم ... اما مهربان من تو بودی که به من احساس را فهماندی.... تو بودی که به من الفبای عاشقی را یاد دادی ... تو بودی که منو عوض کردی ... تو را در آغوش می کشم و به تو مهربانم می گویم که دوستت دارم....
قطار مي رود
ده قدم كه برداري
سلام...!
ابرها می آیند
|