تبليغاتX
sKyBoY

تصورش سخته...و شاید غیر ممکن...!اینکه دمه غروب کناره پنجره می نشینم و به آسمون نگاه میکنم... منتظر می شم تا خورشید هرچه زودتر آسمون رو ترک کنه و ماه بجاش بیاد بیرون... دور و برش ُ یه عالمه ستاره بگیرن ُ آسمون تاریک رو چراغونی کنن... اون همه ستاره ی ریز اطراف ماه حلقه بزنن ... اون وقته که ماه خودنمایی می کنه و زیباییش رو نشون می ده .... نوری در شب پخش می کنه که سراسر آرامشه... سراسر محبته.... اون وقته که ماه من طلوع می کنه... می یاد و سرشُ رو شونم می ذاره و سراسر آرامش و محبت رو به من هدیه می کنه... اون موقع است که براش ترانه ای که دوست داره رو می خونم ... می خونم:

ماه دربیاد که چی بشه ... می خواد عزیزه کی بشه ... ماه در بیاد ، چی کار کنه ... می خواد آسمونو تار کنه....

حسی بهم می ده که سراسر آرامشه ... سراسر شادابی.... دلم می خواد همون لحظه چشامو ببندم... دور بریزم این همه فکره مسخره ی روزمرگی رو .... خودمو از تو چرخه ی دورانی زندگی بکشم بیرون و فقط به ماهه خودم فکر کنم...

به ماهه خودم فکر کنم و تو چشماش خیره شم تا تصویره ماهه آسمون رو تو چشاش ببینم ... سپیدی صورتشو زیر نور ماه نگاه کنم ... با لبخندش مسحورش شم ... اما ...ماهه من الان جای ماه نشسته....

نمی دونه تو هستی ... به جای اون نشستی.....

ماه در بیاد که چی بشه...

+88/07/06حسام | |

دو جاده در جنگلی زرد فام از همدیگر جدا می شدند، و متاسفانه من قادر نبودم هر دویشان را دنبال کنم پس برای انتخاب یکی ، مدتی ایستادم و به امتداد آن تا جایی که چشمم کارمی کرد نظر انداختم تا جایی که در زیر بته های جنگلی پیچ می خورد و از نظر محو می شد؛

سپس دیگری را بر گزیدم ، برای وضوح و زیبایی اش و شاید به خاطر ادعای بهترش ، چون آنجا علفزار بود و رهگذر می طلبید گو این که هر دو رهگذران زیادی داشتند و حقیقتاً به یک اندازه لگدمال شده بودند؛

 و هردوی آنها آن روز صبح، مانند هم آرمیده بودند. بابرگ هایی که هنوز جای هیچ رد پایی بر آنها نیفتاده بود.

آه، من اولی را به روز دیگری موکول کردم!می دانستم که هر راهی به راهی دیگر می رسد و این ادامه می یابد... پس شک داشتم که هرگز فرصت برگشت یابم

 پس؛ جایی سال ها و سال ها بعد، این جمله را با آهی آرامش بخش خواهم گفت:

دو جاده در جنگلی از هم جدا می شدند، و من- من آن را که مسافر کمتری عبور کرده بود برگزیدم، وهمین، تمام دگرگونی های زندگیم را  موجب شد.

رابرت فراست

 

+88/07/05حسام |

به بالاترین نقطه ی زمین بیا... بر بلندترین نقطه بایست... به پایین نگاه کن ... نترس..! تو در اوج قرار داری.... قرار نیست بیفتی... با چشمانت دور دست ها را بنگر ... ببین که کجاست ژرفای دره های سیاه کنارت ... بنگر که تمام دنیا زیر پاهایت جای گرفته است ... بنگر که تا آسمان مسافتی بیش نمانده ... بال هایت را بگشا.... آری تو دیگر زمینی نیستی ... تو فرشته ای ... سپیدی بالهایت خیره کننده است... پر بکش... پا از زمین بکن... برو به آسمان... پرواز کن ... مسافتی بیش نمانده... زمین را نگاه کن که هر ثانیه در نظرت کوچک و کوچک تر می شود... آری تو دیگر زمینی نیستی... آسمانی شده ای.... دیگر حتی نگاهت به این پایین هم نمی افتد...برو.... از این جا برو...

اما بی وفا معرفت و غیرتت کجا رفته ... آسمانی شدی منو فراموش کردی... نمی گی یکی هم هست که باله پرواز نداره .... نمی گی یکی هست که دلش می خواد با تو بیاد ... می دونم ، بار و بندیل اضافی زیاد دارم... می دونم بال های نازنینت تاب و تحمله منو نداره اما چه کنم رو دوشم گیر کرده ...

سفر کن... از این دیار برو... اما یاده من باش ...شاید درسته که می گن:"باهم بودن مهم نیست، به یاد هم بودن مهمه!" 

 به او بگو، بگو که قصد سفر دارم ... بگو که منتظرم... اما چه کنم که بالی ندارم.... بدان که همیشه بیادتم ... دعا کن تا روزی من هم از این دیار پر بگیرم...

+88/06/18حسام |

آهسته  آهسته که به سمت من می آیی... لبخندی بر لبانت جاری است... می دانم چه در سر داری... پاورچین پاورچین به سمت من می آیی و سر بر شانه ام می گذاری... در سکوت مطلق از من می پرسی!...

می پرسی: هنوز دوسم داری...؟! رو به تو می کنم ... لبخند زیبایت را می بینم ... نمی توانم آن همه احساس را نادیده بگیرم... نمی توانم آن همه لطف و محبت را نادیده بگیرم... اما افسوس که هیچ گاه نتوانستم پاخ این سوالت را بدهم... افسوس که هیچ گاه معنیه احساس را نفهمیدم ...هیچ گاه نتوانستم بین سیاهی و سفیدی یکی را انتخاب کنم... همیشه وقتی این سوال را می پرسیدی... خودبه خود لبخندی می زدم و تو به تصورت لبخندی می زدی و سر بر شانه ام می گذاشتی... 

آری هیچگاه نتوانستم بین این دو رنگ(سیاه و سفید) یکی را انتخاب کنم .... آری من نه سیاهم نه سفید... از وقتی که به دنیا آمدم معنی محبت را نفهمیدم ... در واقع بلد نبودم چگونه پاسخ آن همه محبت را بدهم ... اما مهربان من تو بودی که به من احساس را فهماندی.... تو بودی که به من الفبای عاشقی را یاد دادی ... تو بودی که منو عوض کردی ... تو را در آغوش می کشم و به تو مهربانم می گویم که دوستت دارم....        

+88/05/26حسام |

    قطار مي رود
          تو مي روي
               تمام ايستگاه مي رود!
    و من چقدر ساده ام
    كه سال هاي سال
    در انتظار تو
           كنار اين قطار رفته ايستاده ام
    و همچنان
                  به نرده هاي ايستگاه رفته
    تكيه داده ام

+88/01/30shahab |

    ده قدم كه برداري
      از زمان خارج مي شوي
    ده قدم كه برداري
      از امپراطوري ماه و خورشيد بيرون مي شوي
   ده قدم
        تنها  ده قدم كه برداري
             نه همهمه صدايي
                  و نه تعجبي
   ده قدم كه برداري
      ديگر گذشته اي نمي ماند
   ده قدم كه برداري...
                           يا صد قدم
                                   يا هزار قدم...
      فرقي نمي كند
              هنوز در قلب مني
                   و هركجا كه بروي
      هرگز از قلب من بيرون نخواهي رفت...

+88/01/30shahab | |

   سلام...!
       سلام یعنی خداحافظ
             خداحافظ اولین بوسه های بی اختیار
                     کوچه های تنگ آشتی کنان دلواپسی
                                                    عصر قشنگ صمیمی
                                 ماه معطر اطلسی های اینقدی...خداحافظ

+87/09/20shahab | |

    ابرها می آیند
     آسمان غمگین می شود
       شاید امشب...
        دل من آرام گریه کند

+87/08/01shahab | |

  مرا ببخش
     ولي آخر،چگونه مي توان عشق را نوشت؟

+87/08/01shahab | |

  دل تنگ می شوم
    وقتی نگاهت را گم می کنم

+87/07/26shahab | |

  شب را نوشیده ام
    و بر این شاخه های شکسته می گریم
    مرا تنها گذار
    ای چشم تبدار سرگردان!
    مرا با رنج بودن تنها گذار
    نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام
    نوشیده ام که پیوسته بی آرامم
    مرا تنها گذار

+87/06/07shahab | |